|
باز هم ماه تیر و طنین شکفتن تو روزها داغ تر از همیشه تو را نفس می زنند تولدت مبارک...
خیال خام:
زایش تبلور دوگانه ای ست! از نطفه ی نبسته زهی خیال زایش!!!
تردید
و من می بینمش اِستاده آن سو تر بغل بگشوده من را سوی خود می خواند , اما وای ازین بغضی که در سینه ست نگاهم می کند , اما نمی خواند مرا دیگر! من در سکوتی سرد می مانم برایش پاسخی هرگز نمی دانم غروری کور فرمان می دهد , خاموش که این هم حکم تقدیرست و اینک یک سلام و کاشکی دستان پر مهری , تا که بفشارد دو دست خالی من را و دستانم, که انگشتان تنهای مرا در خویش , می کاود نگاهش می دود تا پشت چشمانم دو پلک بسته ام , در میزند , اما نباید چشم بگشایم که می ترسم , بلرزد قلب من فرمان دهد , آغوش بگشایم دوباره باز, می خواند مرا این قلب مجنونم! و می خواهد که پیوندی زنم من این طناب الفت دیرینه را اکنون درون سینه ام غوغاست دلم می خواهد آغوش محبت را برویش , باز بگشایم ببخشم , تا رها گردم من از دردی که هر لحظه مرا رنجور می سازد دلم پر می کشد تا او دوباره , حس تاریکی مرا فریاد می آرد ولی نه او دلت را سخت آزرده ست چه باید کرد؟ خدا می بخشد , اما من نمی بخشم!!!؟؟ با که این را می توانم گفت دلم می خواست من را او بخواند تا بگویم , دوستش دارم بگویم , من دعا کردم بیاید بار دیگر زیر باران های وحشی
بر عمود پنجره، میان چشم من هنگامه ای سازد! و من ، در زیر افسون تمام بارشش یکریز گویم: دوستت دارم ! تو را ای بهترینِ بهترینِ من... تا ببخشد او , ببخشم من تا شروع دیگری باشد ولی اکنون که او اینجاست نمی خواند مرا اینک کلام مهربانی بر زبان من , نمی آید دلم می خواهد او باور کند , دیگر برایم نیست اما هست و می ترسم که از چشمانم , این را او بفهمد چشم می بندم نگاهش باز می کوبد , به پشت پلک های بسته ام اما , نباید چشم بگشایم دلم می خواهد او باور کند بغض مرا دیگر و او باید بفهمد , خاطرم را سخت آزردست و نور روشنی , در من به نجوا باز می گوید ولی آخر تو هم ای خوب , بد کردی و او را هم تو آزردی نمی دانم ولی حالا که من بخشیده ام باید بفهمد او , که او را سخت می خواهم و من این هدیه را , آسان نخواهم داد به کام لحظه هایم , طعم باران اوج می گیرد و می سازد همین اوقات زیبا را همین ای کاش های بی تمنا را! ... و ای کاش و هزاران آه در پی اگر یک بار دیگر او بخواند این من خاموش را و آغوش محبت را به رویم , باز بگشاید
سلام و دست و لبخندی... خدا داند همان دم در کنارش من رها می گشتم از بودن برای آخرین تصویرِ چشمانم, نگاهش را فقط یک لحظۀ او را و دیگر هیچ ... آه ازین بازی نازیبای بی فرجام میان بودن و نابودنِ یک فرصت دیگر در آن هنگامه من باشم و یا نه, مسئله اینست!...
در انتظار یک عبور بارانی~
می دانم که می آیی... تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم، خوب فهمیدم... تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم، سیر نوشیدم. تو می آیی... می دانم که می آیی و بر ابهام یک بودن، نگین آبی احساس می بندی، و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی، مرا بر نبض پرکار شکفتن می نشانی... تو می آیی... خوب می دانم که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید میان قاصدک هایی که از من تا نهایت! دور می شد... تو می آیی و من را از نگاه سرد آئینه، شبیه دختری از جنس یک پرواز، میان گرمی دستان پرمهرت دوباره، باز می گیری... تو می آیی و من این را شبیه حجم یک بوئیدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان! شبیه یک هبوط سبز نیلوفر میان برکه ای عریان، دوباره، خوب، فهمیدم! تو می آیی، می دانم، خوب می دانم که می آیی و من را، در حریم امن چشمانت، به آرامش، به فردایی پر از شوق و تپش هایی بلورین! می رسانی... تو می آیی، خوب می دانم که می آیی...
سکون~
برای چندمین بار ؟ عاقبت باران عبور می کند از آن سوی خیابان... ... کوچه همچنان می شکند بر سکون و قلب من نیز... و من با خورشید به ابرهای بارانی سفر می کنم!
دوگانه~
این چه حالتی ست؟ آن زمان که در کرانۀ توام , از تو دور می شوم ... وان دمی که با تو نیستم, مثل میل یک عطش در رگ منی!
؟؟؟
به ماه شکسته می مانم که نیمه ای از من همیشه تاریک است...
مسحور شیر ، روی خط تیز سکه ها~
وقتی که واژه های تو موسیقی کلام و سکه ضرب می کنند حتی سکوت! بشارت رنگینی ست... یا شیر یا خط! خطی به امتداد قامتت که نه، در راستای اخم آخرین!!!
باز از پشت پنجره قامت تو طلوع می کند و باز بر پشت پلک من خط سبز عبورت تا بی نهایت قلبم کشیده می شود... خوش آمدی فصل زایش! دوباره سیب و دوباره هوس برای دزدیدن!!! چه فصل مجنونی...
عبور بارانی~
لرزان، ترسان, سرمازده و خیس از باران شبی که یکسره بارید اما فقط بر من! کنار پنجره بودم! تمام شبی که نم چشمان دیوانه ای بلورین بر قاب پنجره ای چوبی می شکفت... و من مست این حضور همسرای باران بر شب او تابیدم!!! هی!... عاشق، کجای جهانی؟! دلم دوباره جنون تو را بهانه می گیرد!!!!
طنین یک فنجان! از دست رفته ای - می دانم - تنها تصویر پاک توست که اینگونه در فنجانی چای که ننوشیدی، پیش رویم است... وقتی که ماه پریده رنگ تنهایی بلند مرا رنگ می زند با این آب مقدس غسل تعمید می گیرم...
نوایی به گوش می رسد، نوائی از افسون انگشت بلورین باران که با قلب تو ضرب می گیرد! و رقص گام های من در چرخ نگاه زنجیر وار تو ... هر دو از خمیازه ی سکر آور یک جام تهی مست می خندیم و در آغوش کهکشانی از نور به خوابی کودکانه فرو می رویم همچون تکه سنگی در اقیانوس ...
دلیل تپش~
همچون چرخ های آسیاب عجول به دنبال هم می گردند، با تردیدی از سر شیدائی در حلقه های خاطره می چرخند! پنهان نمی توان کرد، در لابلای این همه شیدائی، در گوشه های نگاهم هنوز هم پیدائی! این چشم نیست، قلب من است.... که اینگونه می تپد!
اولین غروب تابستانی~
هی، خورشید عاشق!... مشعل تابستانی ات را بر گندم زار عشقمان بر افروز! تاج نور افشانت را بر سر نه! و بر فراز بستر عصرگاهیمان لبخند بزن! بر مهر ورزیهای ما لبخند بزن!
اشتیاق:
ای خوبی خوب، آیینه مهر ! در عشق پارسا و نیالوده لبخند زیبای یک صبح معصوم چشمان کودکیم شکفت، تا به تو بگویم؛ صادق ترین، مهربانترین و بهترینی ! همیشه لبانت از صمیمیت آرزوهایت لبریز باد...
|
About
Ms. Kheirkhah
بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
ساره خاتون |