تبليغاتX
Rainy café






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


Rainy café

من طرح ساده ای/ از دومین خطای عاشقانه ی توام...

 

صلیب خوشبختی:

به جرم اشتباه تو

اینک این منم

که بر افق عمود می شوم

                                    / مسیحا دم

می ایستم در باد

نه نگاهم را چشم

نه کلامم را حجم

سایه ی امن حضورم اما

لانه ی عشق زنی می گردد

که به گوش شب تو می خواند:

- دوستت می دارم!

***

بر من ببخشایید

اگر این سایه سرد است../

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت1:58توسط زهرا خیرخواه | |

آهنگ دستها:

تمام سنگ های این حوالی

بوی خون گرفته اند

سرم به صخره های بی صدا

نوای دستهایت را

سرخ فریاد می زند:

هی !

       ضرباهنگ دستهای تو

                         چقدر سنگین است...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت4:32توسط زهرا خیرخواه | |

بشارت یلدا:

این سه شنبه

با فرود

       دانه

               دانه

دانه های برف

دستهای تو

تا اشارتِ یلدا بلند شد

با کلام: برف می بارد!

                       لبهای تو شکفته شد...

و این اولین بشارت تو بود 

این اوج ارتفاع عشقبازی من و تو بود!

بر تار برف و پود مه

بر چله ی تگرگ

همراه واژه های رها در هوای سرد

آری

        زمستان است!!!

                        

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت2:33توسط زهرا خیرخواه | |

 

 طلوع :

رنگی که بین خواب و بیداری

از آستان آسمان من گرفته ای

تو را سپید کرد

و من

تا همیشه در خیال روزهای عاشقانگی

اسیر گشته ام

اینجا افق

دیگر به وقت باد های بی وفایی تو نیست

دیگر کسی به تو

از عشقبازی بلور و آفتاب 

از ارتفاع آستان پله های مرمرین

شعری نمی دهد

و کوچه ای

در انتظار گامهای هرزه گرد تو

آبی نمی شود

اینجا افق به وقت دیگری

طلوع خواهد کرد

و خط پلکهای من

به رنگ دیگری به جز

رنگ سیاه دست های تو

پیوند می خورد

باری گناه چشمهایت نیست 

خوبی زیاد من

پرده ی سپید عادت را 

بر حجم تندیس بدی های تو

وصله کرده است 

زین پس ساعت نگاه من

به وقت ثانیه های نو

آهنگ صبح را    /     ساز می کند

و فردا که می رسد

                     افق /  به رنگ های دیگری

گشوده می شود... 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت2:46توسط زهرا خیرخواه | |

   

دستی در باد :

در چارچوب پنجره ها

شب پرده می کشد...

بر لب دو قاب ناگهان 

در عمود چوبی هَزارها 

مرگ خیمه می زند

و من

ناگزیر

با صدایی از سکوت

تا همیشه داد می زنم:

حجم ساده مرا

دوباره بسوزان

که هیزم هستی

به یک جرقه ی ناگاه شعله می گیرد

و من به سوختن / میان شعله های عشق...

میان عشقبازی من و عدم

صدای تو مرا دوباره می بَرَد

و من /  چو ماه می شوم

چو تکه ای ز ماه

که نیمه ای از آن

همیشه تاریک است

برای مرگ من ترانه ای بساز

تا به وزن آن

                            جشنی بپا کنم 

 و لحظه ای که مرگ می رسد

 به جای پله های مرمرین شعر تو

روی خط کهکشان

از میان این عزای روزمرّ گی

برای مردم دو چشم تو

دستی تکان دهم ...

نامه ای نوشته ام

به رسم و عهد سالهای عاشقی

گوشه ای ز نامه ام 

عکس قلبیست چروک از دوری

خرد از سستی عهدهایی دیرین   /   قلب سالمی نشد

مرا ببخش

دست دل لرزان بود   /    نقش بهتری نشد

نامه ای نوشته ام

نامه را بخوان

با صدایی به بلندای قدیم

با همان آوازی که مرا تا بر  ِ عرش

به تماشای تو بالا می بُرد

و برای دل من

از خودت /  چند خطی بنویس

چند خطی روشن

تا که شاید باشد

نقطه ی تمام / بر هزار خط نا تمام من

***

مضمون نامه ام

افسون سالهاست

آن سالها که تو

و چشمهای دیر باورت  /  انبوه اندوه مرا 

باور نمی کرد

آغوش سرد من  /  حجم بودن تو را

باور نمی کرد

هر چند /   دیگر منی در انتظارت نیست

هر چند

دیگر گامهای بی قرار تو

یادی نمی گیرند

از آرزویی رفته بر باد

اما تو را به راستی قسم

یاد هزار پاره ی مرا

دوباره بسوزان

هر چند  / دیگر منی در انتظارت نیست

اما به خاک هم /  این قطعه را فریاد خواهم زد:

هی ... عاشق ِ زمینی ام

حالا کجای این زمین نشسته ای

دلی که دیگر نیست 

 هنوز هم جنون بی بهانه ی تو را

                                         / بهانه می گیرد

باشد که آهنگ گامهای تو

لرزه بر قامت گور اندازد

و من از قعر زمین

جان دیگر یابم

باری تمام حرفهای در گلو نهفته ام

قبل مرگ من

جانشان را دادند / در ازای

یک نفس شفای تو

***

جان من فدای لحظه های تو

به آتشی نشست

که هیزمش

بوی دستان تو را می دادند

نوش من باد

عطر دست های تو ...

و این قرارداد

تا ابد میان ما

بر قرار باد:

جان من فدای لحظه های تو...

            

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت3:33توسط زهرا خیرخواه | |

 

جبر :

باور ندارم

یک نفر در این حوالی نیست / تا من

تقسیم آهنگ غمم را

بر زانوانش ضرب گیرم

مثل همیشه چشم هایم

تمام شنبه های ضرب در سه را

رکاب می زند...

اینک /  تو هم بخواب!

صدای گریه های من شکسته شد

سرم به منطق سکوت خورده است...

        

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت5:13توسط زهرا خیرخواه | |

اینک آخرین کلام

 

در تمام روزهای رفته مان

دست من به روی / شانه های باد بود

تکیه گاه لحظه های بی پناهی ام

حجم گردباد بود

حجم گردبادی از چهل سراب بود

بهترین ِ لحظه ها و روزهای من

روی پله های مرمر بلند

زیر هر سه شنبه ی سیاه

زیر گامهای تو لگد شدند

آخرین کلام من /خداحافظ

به رفت و آمد مدام  بادها و یادها

   

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت19:40توسط زهرا خیرخواه | |

 

بهت:

کدام جام مه آلود

مرا به خواب برده  است؟

هزار لعنتِ ابد  /  

                           به هر چه خواب بی محل

به خواب هم ندیدمت...

 

          

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت6:41توسط زهرا خیرخواه | |